سرمست در قبای زرافشان چو بگذری  

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

با عجله وارد بوفه ی دانشگاه شد.من و علی روکه اون ته روی دو تا صندلی بدون میز نشستیم پیدا کرد و گفت: « دکتر اقبال نمره ها رو داده... دو نفر افتادن و یک نفر هم بیست شده!». ته دل آرزو کردم اون بیست من باشم ...علی که انگار متخصص فهمیدن فکر های منه ، به خودش اشاره می کنه و می گه: « یک بوسه نذر این حافظ پشمینه پوش کن...اون وقت بیست کلاس خودتی!!»  خنده ام می گیره.همیشه در برابر شیطنت هاش خلع سلاحم....

:با هم رفتیم سایت دانشگاه. شماره دانشجویی ام رو وارد می کنم

:  نرگس محتشم

ــ ۷۵/۷ــ 

این داستان مال من نبود*

/ 3 نظر / 5 بازدید

يخ و بی مزه بود...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حتما بايد يه نقش مرد توو قصه هات داشته باشی نه؟ چقدر وابسته و محتاج!

محدثه

چه استقبال گرمی از اين داستان شده واقعا!!!! خوب چه می شه کرد، هر کسی فهم داستان مينی مال رو نداره مهسا جون!!!...هرچند فکر می کنم بی دخل و تصرفم نبوده...