.اینجا را  بستند

دوستش داشتم. یکی از جاهایی بود که هر وقت تهران می آمدم سر میزدم، حتی تنها.(بیشتر تنها!!) و مثل یک شهرستانی ندید بدید از تنفس بوی کتاب و قهوه و چای آلبالو(!)‌ سرمست میشدم.

.اینجا را هم بستند

***

پی نوشت: مثل اینکه اینجا را باز کردند!!! اما بدون کافی شاپ اش. ( در شهرستان بودن این ویژگی را هم دارد که از اول و آخر داستان یکدفعه با خبر میشوی!!)

/ 3 نظر / 5 بازدید
خدایی که شسکت خورد

بزودی دنیا را ترک خواهم گفت و از من هیچ! به یادگار خواهد ماند استخوانهایم را سگها خواهند لیسید و من، نیست خواهم شد و به هرگز خواهم پیوست . فرصتی نیست و من در این گمشده-گرداب به حلقه ی آخر رسیده ام کجاست آن دست پرمهر که دستم گیرد... محمد امین

اينا رو می گی که همه بگن وای چه با اصالت. اصالتو توو نگاهت بيار نه توو حرفات. راستی مگه کتاب و قهوه و چاي آلبالو فقط توو تهران پيدا می شه؟ اونجا رو هم به خاطر حضور امثال تو پلمب کردن. حالا می مردی پات به اونجا باز نمی شد.