کم رنگ

حالا همه منتظریم. که بخندیم. که خوب بخندیم. که باز از ته دل بخندیم. که بگذرد این حال گند.  و نمی گذرد. و می دانیم یک جایی ته دلمان که هیچ وقت هم نخواهد گذشت. نخواهد رفت. به روی خودمان نمی آوریم البته. بیاوریم که می میریم. می دانیم که این روز ها و شب ها می روند یک گوشه ای و یک شبی می شوند یک کابوس. که صبحش بلند شوی و بهت زده باشی که چرا خواب دیده ای تو را گرفته اند و پدرت بوده که تو را لو داده.

 شاید این کمرنگ بودن خوشی های مامان و بابا هم از همین باشد. این قدر که زور زده اند هر بار تا برشان گردانند. اما یک چیزی ته دلم می گوید که همان قدر رنگ را هم نخواهند داشت خوشی های ما...بعد از ٣٠ سال...بعد از ٢١ سال.

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
پایین

«که بگذرد این حال گند. و نمی گذرد. و می دانیم یک جایی ته دلمان که هیچ وقت هم نخواهد گذشت.»

امی

سلام و ادب چه شیرین و دل نشین می نویسین درود