و رفتنش ...

زن جوان غزلی با ردیف آمد بود
که بر صحیفه تقدیر من مسود بود
زنی که مثل غزل های عاشقانه من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
مرا ز قید زمان و مکان رها می کرد
اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود
به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم
میان آمده و رفتگان سرآمد بود
به جمله دل من مسند الیه، « آن زن»
و « است» رابطه و « باشکوه» مسند بود
میان جامه عریانی از تکلف خود
خلوص منتزع و خلسه مجرد بود
زن جوان نه همین فرصت جوانی من
که از جوانی من رخصت مجدد بود
دو چشم داشت - دو« سبز آبی» بلاتکلیف
که بر دوراهی «دریا چمن» مردد بود



به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود



حسین منزوی

/ 10 نظر / 27 بازدید

[قلب]

کارکتری از شهر قصه

من هنوز بین این تو و اون تو که صفحش آبیه و بین اونی که رفته جنگل موندم به جان خودم ....

کارکتری از شهر قصه

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

کارکتری از شهر قصه

خب چرا اینجا چیزی نگفتین ؟!

مريم

سلام جالب بود خوشحال مي شم بهم سر بزني

یار

اینجا کرکره ش چرا پایینه ؟ کجایی مهولک؟!