Sin Country

...‌‌  شانسی... شانسی  

همیشه وقتی این صدای تیز و کشیده را از کوچه می شنیدم یک جای دلم درد می گرفت. توی خانه ی ما کسی حق نداشت چنین چیز هایی بخرد. اصلا انجام کاری که آینده اش معلوم نبود معنی نداشت: موسیقی؟؟ می خواهی مطرب بشوی که چه؟؟ آخرش...؟      چی؟ میخواهی بروی مهندسی؟؟  تهش...؟      تولد؟؟ پدر مادرش چه کاره اند؟؟ نه... معلوم نیست...

یادم است یک روز برادرم یواشکی گفت پسری دم در است که در شانسی هایش انگشتر های طلایی رنگ زیاد است. خدا می داند چقدر به زمین و زمان کوبیدم تا توانستم پنج تومانی را بگیرم و با ذوق و کمی هم ترس بروم و دست بگذارم روی یکی از چهار خانه ها.

قیافه ام دیدنی بود وقتی فهمیدم انگشتر پلاستیکی زشتی نصیبم شده. بچه ای بودم که برایم شکست را تعریف نکرده بودند. اما احساس ناراحتی به خاطر انگشتر نداشتم...  شرم بود و احساس گناه!

چرایش را هنوز نفهمیده ام. می دانم اما که هنوز پر ام از حس گناه به خاطر چیز هایی که تقصیر من نبوده اند.

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
حباب

میدونی همه ما درگیر والد درونمون هستیم شدید هیچ کس هم حاضر نیس از این قالب بیرون بیاد چون والد درون بقیه محکومش می کنه