Uncle Shelby

بعضی ها کوچولو بودن...لق میزدن. نمیشد خب.
بعضی ها دندونه های تیز داشتن... زخمی میشدم.
تا مدت ها گاهی زخم بود و خون و درد.
یه چند تایی بودن که جا نمیشدن...باید مینشستم و نگاهشون میکردم فقط.
به بعضی ها هم یه دایره دیگه وصل بود... به خیال خودشون اومده بودن یه قلی بخورن...نمیشد که.

خب منم دنبال قطعه گمشده بودم. همین طور که قل میخوردم و آواز میخوندم و با کرم اه حرف میزدم و .... حالا غمبرک گرفتم. دیگه حاضر نیستن راه ندن خواستگار ها رو. ( چه «ها» ی گنده ای!!) ...میدونم که میشه قل خورد اونجوری، اما نمیشه آواز خوند، نمیشه با کرم حرف زد، نمیشه. نمیفمن که.

/ 4 نظر / 10 بازدید
بهروز

آها، آوازو خوب اومدی. مث اون پسره که امشب کنار ساحل زده بود زیرش. محسن نامجو می خوند فقط. هااااااا ها ها ها ها ها ها ها ها هاااااااااااا ها ها ها ها ها ها ها ها هااااااااااااا و تا صبح خوند

داداش جون(كوچيكه)

خب چه كاريه؟به خودش بگو زود تر بياد خواستگاريت ديگه !(همون كه خودش خبر داره)

محمد رضا

یک سال و هفت ماه گدشت. بقیه اش هم میگذره.