ساعت ٣ شب است. اولین خبر را شنیده ام. هنوز کمی امید هست. کمی. تلفن زنگ می زند... مریض آمده است.

بوی گند می دهد ... مثل همیشه. حرف هایش را نمی فهمم. زایمان ٧ ام اش است و از دو روز پیش خونریزی داشته و تازه یادش آمده بیاید بیمارستان. دلم نمی خواهد معاینه اش کنم. از او بدم می آید. از او و تمام آنهایی که با نادانی و جهالت سرنوشت من را ، آینده ی من را به گند می کشند...کشیده اند.سرش داد می زنم. داد می زنم تا اشک هایم را نبیند. هر چند.... نمی دید به هر حال. نمی فهمید به هر حال. نمی فهمند.

ای داد بیداد .

/ 4 نظر / 6 بازدید
tohid

hich kas be andazeye man zajr nakeshid , vaghty mididamo hichi nemitonestam begam

behrooz

تو خوبی؟؟

مهسیما

همه جا از این آدما هستن ! ولی این دلیل نمیشه ! ما هم از خیلی جهات برعکس دیگه مثل اوناییم !

behrooz

این روزها که اس ام اس ها قطع بود خیلی ها نگرانت شدند، می دانم. اما حالا که می گویند وصل شده است و از تو خبری نیست... هیچ خبری نیست؟