نشمرده دلبر

شکسته بندی پایم که انجام شد، استخدامم کردند. در محل کار، امکان نشستنم نیز فراهم بود. باید مردمی را که از روی پل نوساز عبور می کردند ، می شمردم . آنها از اینکه می توانستند لیاقت و کارانی شان را به وسیله اعداد ثابت کنند ، خوشحال بودند. حتی از یک جفت عدد احمقانه و پوچ سرمست می شدند.

لازم بود سرتاسر روز دهان لال من مثل آونگ ساعت می جنبید ، تا رقم روی رقم اضافه می گردید و من می توانستم غروب ها ، پیروزی یک عدد را به آنها هدیه کنم. نتیجه ی کارم را که می دیدند از شادی به هیجان می آمدند. هر چه ارقام بزرگ تر بودند ، خوشحالی آنها نیز افزوده می شد.و این خود دلیلی بود که شب ها با خیال آسوده استراحت کنند ، هر چه بود روزانه هزاران نفر از پل نوساز گذشته بودند.

اما این ارقام درست نبود. و من از این بابت بسیار متاسف بودم . من آدم قابل اعتمادی نبودم.گرچه این امر وجدانم را ناراحت می کرد، اما گاهی ته دل خنده ام می گرفت. گاه می شد که شمردن یک نفر از قلم می افتاد.و من به مجردی که احساس همدردی می کردم، یک عدد جفت به آنها می بخشیدم. خوشبختی شان در دست من بود. مواقعی که ناراحت بودم ، یا سیگار نداشتم ، میانگین تقریبی را ثبت می کردم، شاید هم کمتر از میانگین.

گاهی که قلبم به تپش می افتاد یا زمانی که سر کیف بودم ، سخاوت و بزرگواری ام را در یک عدد پنج رقمی میریختم. آری آنها خوشبخت بودند. هر بار نتیجه ی کار را از دستم می قاپیدند و در حالی که چشم هاشان از شادی برق می زد، دستی به شانه ام می زدند و شروع می کردند به ضرب و تقسیم کردن و درصد گرفتن. من از علت این کار سر در نمی آوردم، حساب می کردند که روزانه در هر دقیقه چند نفر می گذرند و در ده سال آینده چند نفر عبور خواهند کرد؟

آنها زمان مستقبل را دوست داشتند. اهمیت به آینده جزو تخصص شان بود. اما من متاسف بودم که همه ی این حسابها غلط بود.

وقتی کوچولوی عزیزم روزانه دو باز از پل می گذشت ، قلبم از حرکت باز می ماند.ضربای قلب خستگی ناپذیر من تا هنگامی که او می پیچید و در جمعیت ناپدید می شد، متوقف می گردید. و ناچار همه ی آنهایی که در این لحظات عبور می کردند ، مورد اغماض قرار می گرفتند. هرگز اجازه نمی دادم این دقایق از من گرفته شود. این دو دقیقه فقط مال من بود.

هنگامی هم که او از بستنی فروشی محل کارش برمی گشت( در این جریان متوجه شده بودم که در بستنی فروشی کار می کند ) وتی مقابل محلی قرار میگرفت که دهان لال من حرکت می کرد و عدد می شمرد، قلبم از حرکت باز می ماند و تنها وقتی دوباره قادر به شمردن بودم که او دیگر دیده نمی شد. همه ی آنهایی که شانس این را داشتند که در این دقایق از جلوی چشمان کور من عبور کنند ، به ابدیت این  آمار  منتقل  نمی شدند. ذرات پوچ سایه های این زنان و مردان ، به مستقبل این آمار منتقل نمی گردیدند.

من واقعا دوستش می داشتم،اما او از این امر بو نبرده بود. اصلا همان بهتر که نمی دانست. نمی خواستم بفهمد که چه وحشتناک تمام حساب ها را به هم می ریزد. می خواستم کاملا بی گناه باشد و با موهای خرمایی بلند و پاهای زیبا و خوش تراش اش، در بستنی فروشی راه برود و انعام بگیرد. دوستش می داشتم، این کاملا روشن بود.

به تازگی کارم را کنترل کردند. همکارم که در آن طرف پل کار می کرد و وظیفه اش شمردن اتوموبیل ها بود ،به موقع خبر دارم کرد. دست و پای خودم را جمع کردم و مثل برق مشغول شمردن شدم. یک کیلومتر شمار هم دقیق تر از من کار نمی کرد. سر آمار گر که شخصا نیز مشغول شمردن شده بود ، نتیجه ی یک ساعته ی کار مرا با تعدادی که خودش شمرده بود مقایسه کرد. تنها یک نفر کمتر از او شمرده بودم.دلبر عزیز من در این فاصله از روی پل گذشته بود.هرگز راضی نبودم فرشته ی قشنگ من به آینده منتقل شود. دلبر کوچک و زیبای من نبیاد ضرب می شد. او نباید تقسیم می گردید و صد برابر می شد. دلم خون بود اگر بدون تماشای او مشغول شمردن می بودم.

من از همکارم که به موقع خبر دارم کرد بسیار ممنون شدم. هر چه بود این امر به زندگی من بستگی داشت. سر آمارگر دستی به شانه ام زد و گفت: شما بسیار امین و قابل اعتمادید!

معتقد بود که جا انداختن یک نفر در ساعت چندان مهم نیست. می گفت: ما همین طوری یک دهم به مجموعه اضافه خواهیم کرد. و اضافه کرد که: من پیشنهاد می کنم شما را به محل عبور گاریها منتقل کنند!

گاری ها عالی بودند.این یک شانس استثنایی بود. حد اکثر ۲۵ گاری روزانه از پل می گذشتند. به این ترتیب می توانستم همین طوری پیش خودم بعد از هر نیم ساعت یک نمره اضافه کنم. عالی بود.

گاری ها بی نظیر بودند. با این وضع فرصتی میافتم که به گردش بروم و برای دیدار او ، سری هم به بستنی فروشی بزنم.و باز فرصت داشتم که گاه گداری او را تا نزدیک خانه اش نیز بدرقه کنم.

.آری او را ، نشمرده دلبرم را

 

! داستان کوتاهی از « هانریش بل» که در یک کتاب قدیمی پیدا کردم *

/ 2 نظر / 23 بازدید
پشه

چقدر قشنگ بود

.

هربار که این را می خوانم فراموش کرده ام که پی نوشتی هم دارد. نمونه کاملی از داستانی که تو اگر بنویسی