تذکره الاولياء

چون آدم و حوا به هم رسیدند و توبه ی ایشان قبول افتاد ،روزی آدم به کاری رفت. و ابلیس بیامد و بچه ی خود را ـ خناس نام ـ پیش حوا آورد و گفت :« مرا کار مهمی پیش آمده است.بچه ی مرا نگاه دار تا باز پس آیم.» حوا قبول کرد.ا بلیس برفت. چون آدم باز آمد ، پرسید که : « این کی است؟» . گفت: « فرزند ابلیس است که به من سپرده است». آدم او را ملامت کرد و در خشم شد و آن بچه بکشت و پاره پاره کرد و هر پاره ای از شاخ درختی در آویخت و برفت. ابلیس باز آمد و گفت:« فرزند من کجاست؟» حوا احوال باز گفت. ابلیس فرزند را آواز داد. او به هم پیوست و باز زنده شد و پیش ابلیس آمد. دیگر بار حوا را گفت:« او را قبول کن که مهمی دیگر دارم.» حوا قبول نمیکرد. به شفاعت و زاری پیش آمد تا قبول کرد. پس ابلیس برفت و آدم بیامد و از او پرسید که «چیست؟» حوا احوال باز گفت .آدم حوا را برنجانید و گفت:« نمیدانم تا چه سر است در اینکه فرمان من نمی بری و از آن دشمن خدا می بری و فریفته ی سخن او می شوی! » پس او را بکشت و بسوخت و خاکستر او نیمه ای به آب انداخت و نیمه ای  به باد دادو برفت. ابلیس بیامد و فرزند را طلبید.حوا حال بگفت و ابلیس فرزند را آواز کرد.آن اجزاء او بعه هم پیوست و زنده شد و پیش آن ملعون بنشست. پس ابلیس بار دیگر حوا را گفت:« او را قبول کن». حوا قبول نمیکرد. گفت:«آدم مرا هلاک کند ». پس ابلیس سوگند داد، قبول کرد. آدم بیامد. او را دید ، در خشم شد. همچنین تا چند نوبت او را به حوا میسپرد و آدم حوا را میرنجانیدو فرزند ابلیس را می کشت.عاقبت الامر آدم در خشم شد و خناس را بکشت و قلیه کرد و یک نیمه بخورد و یک نیمه به حوا داد و چون ابلیس باز آمد و فرزند طلبید ، حوا حال باز گفت که:« او را بکشت و قلیه کرد و یک نیمه من خوردم و یک نیمه آدم ». ابلیس گفت:« مقصود من این بود تا خود را در درون آدم راه دهم.چون سینه ی او مقام من شد ، مقصود من حاصل گشت.» چنان که حق تعالی فرمود: الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنه و الناس.

!!پی نوشت ۱ : این کتاب دیوانه کننده است. احتمالا امتحان اعصاب میفتم

پی نوشت ۲ : گاهی بدجوری احساس میکنم که ابلیس داره باز فرزندش رو صدا میکنه و سینه ی من داره از هم شکافته میشه

/ 5 نظر / 10 بازدید
صبح

حالشو بردم شديد. . گذاشتمش تنگ پستهای قبلی صبح با اجازه البت!!!

رها

فوق‌العاده بود، فوق‌العاده! [کرکر خنده][کرکر خنده]

محدثه

بعيد می دونم با اينکه فردا امتحان اعصاب داری امشب نيای اينجا! ولی جدا آرزو می کنم که امتحانتون آسون باشه( مثل آمار ما ) و تو ، امتحانتو خوب بدی!!! شعر مال ناظم حکمت ه ! يه گزيده اشعار عَاشقانه شو دارم ولی اونو اتفاقی پشت يه کارت پستال خوندم!

سياوش

وقتی که پير می شی نمرات بالای دانشگاه تسکينت نمی ده... شايد اون چيزی که از خوندن تذکره الاوليا ها بدست بياری تسکينت بده... تازه شايد ... اگه تا اون وقت هنوز خوشبينانه به زندگی نگاه کنی.

[شیطان][شیطان][شیطان]