عیدانه

بچه تر که بودم، همه چیز برایم بویی خاص داشت.بوی اتاق های خانه خودمان با هم فرق داشت، و با بوی اتاق عقبی بابابزرگ ( که با کتابهای قدیمی و تر و تمیزش همیشه پناهگاهم بود)  هم فرق میکرد.

آدمها هم بوی خاص خودشان را داشتند. این بو هیچ ربطی به عطر و این حرفها نداشت، یک جور حال و هوا بود. یک جور حال و هوا که وقتی آن آدم جایی بود، در تمام وجود من می پیچید و حس مخصوص به خودش را زنده می کرد.

 حتی بوی ماشین ها هم فرق می کرد.ژیان دایی دوست داشتنی ام یک بو داشت و پیکان خودمان بویی دیگر.
هیچ کس نمیفهمید چه می گویم.مسخره ام می کردند. و من نمی دانستم برای این حس غریبی که هر کدام از این چیز هادر من باقی می گذاشتند چه اسمی به جز « بو» بگذارم.


 
نمیدانم اولین بار چند ساله بودم که فهمیدم « بو» هایم را گم کرده ام. دیگر نمی فهمیدم که مامان بزرگ توی نشیمن نماز خوانده، نمیدانستم بابا از اداره آمده یا از خانه ی عمه جان، آدمها هم حتی اگر بغلم میکردند بغل هایشان فرقی با هم  نداشت، یک تعارف مودبانه بود فقط.
 می دانم اما که به روی خودم نیاوردم. مثل همه ی چیزهای دیگر که گم کرده بودم، دنبال این یکی هم نگشتم. عادت می کردم بالاخره... مثل همیشه.

اما هر سال، نزدیکی های عید که میشود ، این « گم شده » بدجوری اذیتم میکند. آخر بوی عید خیلی خوب بود، خیلی زیاد بود. چیزی بیشتر از «بوی عیدی بوی توپ » بود. آنقدر بود که می توانست از یک ماه مانده یه عیدت را تا وسط های فروردین پر کند. آن قدر که بی قرارت کند، خوشحالت کند، حتی توی خواب.
 
اما حالا، فقط تقویم و تاریخ امتحانات و سخت شدن گرفتن بلیت ، گاهی یادم می آورد که عید دارد می رسد.
 
شما را به خدا... یکجوری بوی عید را به من برگردانید!!

/ 2 نظر / 11 بازدید
faraneh

سلام خره چرا شایعه میسازی؟؟؟پره اینترنی کجا بود!!!آی که این نوشتت از ته دل همه بود!!ما که سال دیگه اینترن هم می شیم دیگه دنیا یجورایی تموم میشه حداقل واسه یک سال ونیم!![گریه][گریه]

حامد

انقدر تو سرزمین کوروش دروغ گفتند وگفتیم که کم کم روح نوروز (نور روز در اصل)از اینجا رفت و فقط سنتش موند.فک کنم اون چیزی که دنبالشی همین روح عیده .