می خواهی به روی خودت نیاوری. می خواهی گریه و زاری نکنی. راستش اصلا باور نمی کنی. میخواهی یادت نیاید که چند ساله بودی که فیلم را دیدی و در عالم بچگی اسم بچه ی سالهای بعدت شد : هامون

نمی شود. از پله های کتابخانه بالا می روی و زیر لب تند می شماری: « یک دو سه چهار پنج شیش...» .. می آید. پله ها و زیر لب شمردنش و پیرزن همسایه و ماهی ها و تابلوی آبی مهشید....

 آخ .

/ 1 نظر / 6 بازدید
dieu

هوم؟ خیلی شخصی بود یا من نفهمیدم؟ ولی یه غم بود توش! زیاد