خانواده امشب می رسند این جا.بعد از ٧ سال. برای جشن و سوگند و این حرف ها.امروز تولد داداش کوچیکه هم هست. زنگش زده بودم. زیر زبانش را کشیدم که چه کرده اند... هدیه‌ی فارغ التحصیلی را می‌گفتم. گقت:« هیچ!» . تولدش را تبریک گفتم و تمام شد.

تمام نشده بود. تا ٣ نصفه شب هی اشک می‌ریختم. هی نمی فهمیدم چرا. هی می‌گفتم تو ٧ سال این‌جا بوده ای و هیچ کس نبوده و مگر نمی‌خواستی به حال خودت ولت کنند و تو که از این لوس بازی ها خوش‌ات نمی‌آمد و... .نع. فکر کنم یک کمی هم حسودی ام شده بود. به دادش بزرگه که دارد داماد می‌شود. من هم دلم دامادی می‌خواهد؟عروسی می‌خواهد؟ Center of attenteion بودن می‌خواهد؟نمی‌دانم. ویرم گرفته بد باشم. اصلن من همین جوری ام...یک‌هو وسط این که ملت همه خوش حال و مهربان اند ، حال بد ام می‌آید. حالا تو بگیر این خوش‌حالی مربوط به خودم باشد.

دلم می‌خواهد غر بزنم. دلم می‌خواهد حسود باشم. دام می‌خواهد بی منطق باشم.بچه باشم. بچه‌ی بچه. اصلن می‌دانی این بچه ی درون که همیشه می‌گفتم ۴سال و نیم اش است، چند وقت است جیغ و داد نکرده؟

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
تگ ها :