بخش روانپزشکی هم بخش جالبی است. بیشتر از همه ی بخش های دیگر یاد می گیریم در برابر ناهنجاری ها و بیماریها و تبعاتشان تحمل و صبر داشته باشیم و بفهمیم که « بیمار» اند و برای درمانشان، ما باید تلاش کنیم.

....تمرین خوبی است

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۳٠
تگ ها :


 

.چند روزی شده است...هی می آیم و می نویسم و پاک می کنم

!!بزرگ شده ام

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٥
تگ ها :


 

شب بیست و سوم رمضان بود به گمانم. با دوستی رفته بودیم سخنرانی دکتر فراستخواه . نواختن نی هم بود و به قول خودشان احیای مدرن...برای کسانی که دلبستگی های مذهبی دارند و مجالس معمول سیرشان نمیکند.

:خوب بود. آخر شب دوست ام میخندید و می گفت

 آره...همین مهسای ما که اینقدر از پلورالیسم و سکورالیسم حرف میزنه و مثلا کلی از این مراسم لذت برده، فردا که بریم حرم ، دو پر چادرشو دور گردنش گره میزنه و میگه: مو دستم به ضریح نرسه زیارت بهم نمیچسبه!

.خندیدم. راست میگفت. بدجوری «سنت» ای هستیم. همه مان

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٧
تگ ها :


 

هم اتاقی جدیدم، هم مدرسه ای قدیمم است. گاهی می نشینیم به مرور خاطرات هنوز لذت بخش بچگی.

میگفت: یادش به خیر... اون موقع کلی حال می کردیم که از راه مدرسه پسرانه بریم و کسی نبیندمون.

خندیدم و گفتم: من هنوز هم یکی از بزرگترین لذت هام اینه که صبح ها که در رو میبندن و دیر می رسم،با کلی مشقت از روی دیوار بیمارستان بپرم و بیام تو!!

.من هنوز بزرگ نشدم حتما

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٠
تگ ها :


 

سرمست در قبای زرافشان چو بگذری  

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

با عجله وارد بوفه ی دانشگاه شد.من و علی روکه اون ته روی دو تا صندلی بدون میز نشستیم پیدا کرد و گفت: « دکتر اقبال نمره ها رو داده... دو نفر افتادن و یک نفر هم بیست شده!». ته دل آرزو کردم اون بیست من باشم ...علی که انگار متخصص فهمیدن فکر های منه ، به خودش اشاره می کنه و می گه: « یک بوسه نذر این حافظ پشمینه پوش کن...اون وقت بیست کلاس خودتی!!»  خنده ام می گیره.همیشه در برابر شیطنت هاش خلع سلاحم....

:با هم رفتیم سایت دانشگاه. شماره دانشجویی ام رو وارد می کنم

:  نرگس محتشم

ــ ۷۵/۷ــ 

این داستان مال من نبود*

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٧
تگ ها :