۱۴،۱۳ ساله بودم به  گمانم، که «اسلام شناسی » شریعتی را میخواندم. در جایی نوشته بود از یکی از همسران پیامبر که جایی در راه میماند و با یکی از یاران برمیگردد.پیامبر هم هر چه از او میپرسند که بین شمااتفاقی افتاده یا نه، او کتمان میکند. پیامبر با حضرت علی در این باره صحبت میکنند و پیشنهاد حضرت علی این است که : شلاق اش بزنید ! این قدر تا به حرف بیاید!!

کاری به صحت و سقم تاریخی این داستان ندارم.فقط میدانم اثر وحشتناکی روی ذهن نوجوان من گذاشت. «علی » آن روز ها اسطوره ی ذهن خام من بود. اسطوره ای که هیچ جوری نباید چنین راه حلی پیشنهاد میکرد.

آن روز ها گذشت ،و من کم کم یاد گرفتم که اسطوره ها یاوجود ندارند ، یا خیلی معمولی تر اند و بالاخره «آدم».

این روزها باز مثل آن زمان شده ام.
باز دارند می شکنند....نه اسطوره ها. آدم هایی که انتظار داشتم اگر عالی نیستند لااقل معمولی و خوب باشند ، و آن ها « بد » میشوند.

و باز زخمی میشوم...و باز میفهمم که بزرگ نشده ام...یاد نگرفته ام....

آخ.

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥
تگ ها :


پارادوکس احمقانه

اینقدر به زمین و زمان کوبیده ام که اگر آرام بگیرم، مثل دریازده ها می شوم !

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۳
تگ ها :