شنیدم از ازلم ، از حکیم عمر خیام :  ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز


!تا بشنوم برای ابدم ، از حضرت حافظ: در خیال این همه لعبت به هوس می بازم

 

حسن بنی عامری*

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
تگ ها :


عدالت در کروشه

حسام* در یک اقدام عجیب یه دفعه خیلی جدی  پرسید: « ببینم... جریحه دار کردن احساسات دیه نداره؟؟»  گفتم:‌« چیه؟ می خوای بگی اگه داشت یکی مثل من تا حالا بیچاره شده بود؟؟» خندید و گفت : « نه... ولی اگه داشت هم مسلما دیه اش  کمتر از دیه  ...** راست مرد ها بود!»


برادر گرامی من*


!البته چون اون هم نیمچه دکتره، اصطلاح علمی اش رو به کار برد**

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦
تگ ها :


quake...

.دفعه ی اول که اومد ترس بود و هیجان و حالا چی کار کنیم و ....خواب

دفعه ی دوم و سوم رو نفهمیدم... اما بعد که شنیدم یه ذره تعجب کردم از اون خوشحالی ای که ته دلم بود... واسه احتمال تکرار و شدید تر بودنش


.دفعه ی چهارم رو به روی خودمون نیاوردیم

.دفعه پنجم دیگه صدامون در اومد

مسخره مون کرده بود... رو ویبره بودیم انگار!! یکی نیست بگه یهو بیا و یه کار درست حسابی بکن...این لوس بازی ها چیه؟؟

به هر حال...ما همچنان بدون هیچ ادای روشنفکری و دپرس بودنی منتظر هستیم تا جناب زلزله ، زلزله وار دست به کار شوند.  به قول ونه گات عزیز:


!زنده بودن یعنی یه ظرف پر از گه

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠
تگ ها :


DOING life

مصطفی مستور ( که هر از گاهی نوشته هاش از حد انشاهای دختر های تازه بالغ و تازه عاشق ، کمی جالب تر و جذاب تر میشه...گاهی فقط البته!)  تو یه مصاحبه اش گفته بود :

من جوانان کشور های دیگر را هم دیده ام...آنها به تمام معنی زندگی میکنند... اما اینجا ، در کشور ما ، جوان ها بیشتر از آنکه زندگی کنند، به زندگی کردن فکر میکنند!


* راست گفته...البته احتمالا متوجه نبوده که وقتی به جای اینکه ما زندگی کنیم، زندگی ما رو ...  ، چاره ای جز اینکه بهش فکر کنیم نداریم!!

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
تگ ها :


عیدانه

بچه تر که بودم، همه چیز برایم بویی خاص داشت.بوی اتاق های خانه خودمان با هم فرق داشت، و با بوی اتاق عقبی بابابزرگ ( که با کتابهای قدیمی و تر و تمیزش همیشه پناهگاهم بود)  هم فرق میکرد.

آدمها هم بوی خاص خودشان را داشتند. این بو هیچ ربطی به عطر و این حرفها نداشت، یک جور حال و هوا بود. یک جور حال و هوا که وقتی آن آدم جایی بود، در تمام وجود من می پیچید و حس مخصوص به خودش را زنده می کرد.

 حتی بوی ماشین ها هم فرق می کرد.ژیان دایی دوست داشتنی ام یک بو داشت و پیکان خودمان بویی دیگر.
هیچ کس نمیفهمید چه می گویم.مسخره ام می کردند. و من نمی دانستم برای این حس غریبی که هر کدام از این چیز هادر من باقی می گذاشتند چه اسمی به جز « بو» بگذارم.


 
نمیدانم اولین بار چند ساله بودم که فهمیدم « بو» هایم را گم کرده ام. دیگر نمی فهمیدم که مامان بزرگ توی نشیمن نماز خوانده، نمیدانستم بابا از اداره آمده یا از خانه ی عمه جان، آدمها هم حتی اگر بغلم میکردند بغل هایشان فرقی با هم  نداشت، یک تعارف مودبانه بود فقط.
 می دانم اما که به روی خودم نیاوردم. مثل همه ی چیزهای دیگر که گم کرده بودم، دنبال این یکی هم نگشتم. عادت می کردم بالاخره... مثل همیشه.

اما هر سال، نزدیکی های عید که میشود ، این « گم شده » بدجوری اذیتم میکند. آخر بوی عید خیلی خوب بود، خیلی زیاد بود. چیزی بیشتر از «بوی عیدی بوی توپ » بود. آنقدر بود که می توانست از یک ماه مانده یه عیدت را تا وسط های فروردین پر کند. آن قدر که بی قرارت کند، خوشحالت کند، حتی توی خواب.
 
اما حالا، فقط تقویم و تاریخ امتحانات و سخت شدن گرفتن بلیت ، گاهی یادم می آورد که عید دارد می رسد.
 
شما را به خدا... یکجوری بوی عید را به من برگردانید!!

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
تگ ها :