و رفتنش ...

زن جوان غزلی با ردیف آمد بود
که بر صحیفه تقدیر من مسود بود
زنی که مثل غزل های عاشقانه من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
مرا ز قید زمان و مکان رها می کرد
اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود
به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم
میان آمده و رفتگان سرآمد بود
به جمله دل من مسند الیه، « آن زن»
و « است» رابطه و « باشکوه» مسند بود
میان جامه عریانی از تکلف خود
خلوص منتزع و خلسه مجرد بود
زن جوان نه همین فرصت جوانی من
که از جوانی من رخصت مجدد بود
دو چشم داشت - دو« سبز آبی» بلاتکلیف
که بر دوراهی «دریا چمن» مردد بود



به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود



حسین منزوی

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢
تگ ها :


چشات حرمت زمین بود

بعضی چیز ها حرمت دارند.

مثل گریه کردن یک مرد آنور گوشی.

 

بعضی چیزا حرمت داشتند.

مثل شعر.

 

 

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥
تگ ها :


 

خانواده امشب می رسند این جا.بعد از ٧ سال. برای جشن و سوگند و این حرف ها.امروز تولد داداش کوچیکه هم هست. زنگش زده بودم. زیر زبانش را کشیدم که چه کرده اند... هدیه‌ی فارغ التحصیلی را می‌گفتم. گقت:« هیچ!» . تولدش را تبریک گفتم و تمام شد.

تمام نشده بود. تا ٣ نصفه شب هی اشک می‌ریختم. هی نمی فهمیدم چرا. هی می‌گفتم تو ٧ سال این‌جا بوده ای و هیچ کس نبوده و مگر نمی‌خواستی به حال خودت ولت کنند و تو که از این لوس بازی ها خوش‌ات نمی‌آمد و... .نع. فکر کنم یک کمی هم حسودی ام شده بود. به دادش بزرگه که دارد داماد می‌شود. من هم دلم دامادی می‌خواهد؟عروسی می‌خواهد؟ Center of attenteion بودن می‌خواهد؟نمی‌دانم. ویرم گرفته بد باشم. اصلن من همین جوری ام...یک‌هو وسط این که ملت همه خوش حال و مهربان اند ، حال بد ام می‌آید. حالا تو بگیر این خوش‌حالی مربوط به خودم باشد.

دلم می‌خواهد غر بزنم. دلم می‌خواهد حسود باشم. دام می‌خواهد بی منطق باشم.بچه باشم. بچه‌ی بچه. اصلن می‌دانی این بچه ی درون که همیشه می‌گفتم ۴سال و نیم اش است، چند وقت است جیغ و داد نکرده؟

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
تگ ها :


 

کادو می گیریم گاهی...هیجان انگییییز!!

تازه با محتویات درونش!!

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
تگ ها :


یکی من ، یکی تو

قرار است یکی برایمان « یکی» را پیدا کند. قرار است ما فکر کنیم این «یکی» چه جوری باشد:

- اگر یک جایی ، یک تخته نرد آنتیک دیدی، بشود برایش بخری و مطمئن باشی کلی کیفور می شود.

- بعد ترش اگر یک جایی یک تسبیح شاه مقصود دل بر هم دیدی، همین احساس را داشته باشی!

- اگر قرار است آواز بخواند ، صدایش مهم نیست، ولی بالاغیرتن فالش نخواند.

- کله پاچه و دیزی سنگی و شیشلیک و شکلات و فالوده بستنی را دوست داشته باشد زیاد.

- فوتبالش خوب باشد، مارا هم بازی بدهد. حالا اگر ما یکی دو تا پاس اشتباه دادیم و سرمان داد هم زد، اشکالی ندارد!

- وقتی فندک ماتیکی مسی رنگ ما را می بیند،به جای لبخند احمقانه یا مسخره کردن، یک جمله ی خوشگل سکسی بگوید.

- کلیات عبید را خوانده باشد، و حالا اگر هم بلد نیست حکایت هایش را خوشگل تعریف کند، اقلن وقتی ما ارجاع می دهیم، نکته اش را بگیرد.

- دانش زبان خارجه(!!) اش از باقالی کمی بیشتر باشد، تا اگر ما تحت تاثیر این سیت کام ها یک اصطلاحی پراندیم، مثل مونگول ها هی نگاهمان نکند و « چی؟چی؟ » نگوید.

- انواع مشروبات الکلی و ترکیبات واثرشان بشناسد ،انواع بازیهای ورق را هم. و انواع کتاب های حدیث و دعا و مقتل و .. را هم هم!

- بفهمد که ما گاهی بزغاله ایم، گاهی آهو.گاهی حتا کره خر، حتا مارمولک . گاهی سرندی پیتی ایم، گاهی جولیا پندلتون جودی ابوت. حتا خیلی وقت ها بَنر هم می شویم. او هم باید گاهی کونا باشد، گاهی جودی و گاهی عمو جغد شاخدار.

- بلد باشد یک جوری نگاهمان کند که هوش از سرمان بپرد.

- بتواند از سکوت لذت ببرد، در سکوت عشق بورزد. در سکوت زندگی کند. از سکوت نترسد. از «خالی های پر» نترسد.

- ما را مسخره نکند که چرا پوستر بزرگ Jack Jack را چسبانده ایم کنار عکس مایاکوفسکی.

- بلد باشد این کادیلاک های مشکی گنده را براند... هم زمان عقشولی هم در کند البته.

 

این لیست البته بسته نشده است!

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢
تگ ها :


زیبا عکس گیرنده شوندگانی که مائیم!

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
تگ ها :


Dilation

به عقیده‌ی داستایوفسکی مرد عمل، باید یک استعداد و فکر متوسط داشته باشد، زیرا یک فکر سرکش او را از عمل و کردار باز می‌دارد؛ او کردار و عمل را کسر شان خود می‌داند و محدودیتی برای اندیشه‌اش؛… *

خب البته ما قبل تر ها هم این را فهمیده بودیم. میگفتیم آدمیزاد هر چه باهوش تر ، ... گشاد تر !!

 

* مقدمه‌ی کتاب تسخیرشدگان (داستایوفسکی) به قلم دکتر علی‌اصغر خبره‌زاده

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
تگ ها :


کد99

خب بله. خودم را لوس می کنم.گاهی این قدر ها هم بد نیست دکتر بودن. خبر که دادند مریض کد شده ( اصطلاح علمی برای اینکه بگویند تقریبن مُرده!!)  نصف بیمارستان را با روپوشی که دکمه هایش باز بود دویدم. بالای سرش که رسیدم ماتم برده بود. درست عین این فیلم های احمقانه!! به جز دو تا بهیار ، هیچ کس نبود. صدایم که زدند یکهو حواسم برگشت. پریدم روی مریض و شروع کردم به ماساژ‌قلبی دادن و داد زدن که :...آدرنالین... آتروپین... آمبو بگ ... انتوبه... ( یک سری کارها برای زنده کردن بیمار!!) پزشک اورژانس تازه رسیده بود که گفت :« مریض برگشت!» باورم نمیشد. به مانیتور نگاه کردم و باز ماتم برد. تازه فهمیدم خیس عرق شده ام. برگشته بود. چند ساعت بیشتر. چند روز بیشتر. خوب بود ها!

زنِ چهارم مریض دخترکی سبزه و بلوچ بود که آمد به طرفم و گفت : می خواهیم مریضمان را ببریم خانه ....

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
تگ ها :


گاهی هم اتفاقن تلویزیون می بینیم

 یک هو دیدیم آقاهه با یک لحن حماسی ای دارد می خواند : مردم نیامدند که این حجم سبز را ... مردم نیامدند که فیلان و بیسار ... من رای داده ام به تو و خواهم داد... چشم های مرا حتا اگر به در آورند!!!( یا یک چیزی توی همین مایه ها!!)   بعد اصولن این آقای شاعر و خیلی از شاعر های دیگر که مستحضرید به خدمت چه کسی رسیده بودند!! یکی بیاید بگوید اول این شعر چی بوده و اینی نیست که من فکر می کنم و من را از توهم آدم شدن تلویزیونی ها و خیلی های دیگر نجات بدهد

***

آقای جعفری جوزانی!! لطف کنید چند تا از این مرد های جنگلی تان را بفرستید این طرف ها! فقط قبلش چک کنید که زبانشان همین قدر شیرین و دراز باشد. قول می دهیم به جنگ هم بفرستیمشان. دوری شان را هم با جان و دل تحمل کنیم... حتا گیس هایمان را هم ببافیم. باشد؟

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها :


 

لولاک ، ما خلقت الافلاک

این

یعنی

شعر

عاشقانه .

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :


کم رنگ

حالا همه منتظریم. که بخندیم. که خوب بخندیم. که باز از ته دل بخندیم. که بگذرد این حال گند.  و نمی گذرد. و می دانیم یک جایی ته دلمان که هیچ وقت هم نخواهد گذشت. نخواهد رفت. به روی خودمان نمی آوریم البته. بیاوریم که می میریم. می دانیم که این روز ها و شب ها می روند یک گوشه ای و یک شبی می شوند یک کابوس. که صبحش بلند شوی و بهت زده باشی که چرا خواب دیده ای تو را گرفته اند و پدرت بوده که تو را لو داده.

 شاید این کمرنگ بودن خوشی های مامان و بابا هم از همین باشد. این قدر که زور زده اند هر بار تا برشان گردانند. اما یک چیزی ته دلم می گوید که همان قدر رنگ را هم نخواهند داشت خوشی های ما...بعد از ٣٠ سال...بعد از ٢١ سال.

 

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸
تگ ها :


 

ساعت ٣ شب است. اولین خبر را شنیده ام. هنوز کمی امید هست. کمی. تلفن زنگ می زند... مریض آمده است.

بوی گند می دهد ... مثل همیشه. حرف هایش را نمی فهمم. زایمان ٧ ام اش است و از دو روز پیش خونریزی داشته و تازه یادش آمده بیاید بیمارستان. دلم نمی خواهد معاینه اش کنم. از او بدم می آید. از او و تمام آنهایی که با نادانی و جهالت سرنوشت من را ، آینده ی من را به گند می کشند...کشیده اند.سرش داد می زنم. داد می زنم تا اشک هایم را نبیند. هر چند.... نمی دید به هر حال. نمی فهمید به هر حال. نمی فهمند.

ای داد بیداد .

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳
تگ ها :


پاک کن ها

اینجا یکی نوشته از پاک کن ها.

فقط پاک کن ها نبودند آخر. نیستند.همین چند روز پیش بود که با دوست جون ای یکی از لوازم تحریری های انقلاب را رفتیم تا از این کاغذ های رنگ و وارنگ کوچولوی چسب ناک بخریم. یعنی من ایستاده بودم و هی نفس عمیق می کشیدم و هی فکر می کردم این شهر شما که به دیوانگی اشکال نمی گیرد. پاک کن نبود که فقط. مداد های نوک تیز بود ، ورق های کاهی بود ، خود نویس های پارکر بود ، روان نویس های سه ضلعی استدلر با رنگ های خوردنی شان بود ، خوب بود. خیلی بود. خوش بو بود.

اصلن همین است که هر چقدر هم فرار کنم از نوشتن و نویسنده و کتاب و ... آخرش همان می شود. همان که نباید بشود!

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها :


معشوقِ راه دور

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد

ترک از خراسان آمده ست،‌ازپارس یغما می برد

 

* تو هم سعدی؟؟‌

 با اجازه از این.

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٥
تگ ها :


نوستول

 خط کشی ِ کنار دفتر مخش .

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
تگ ها :


 

این « دیازپام ١٠ » سامان سالور را می دیدیم که یک جایی نامجو خواند :« گذشتم از او به خیره سری ... گرفته ره مه دگری...» و بسی در کف ماندیم که این کجا بوده و ما چرا تا به حال نشنیده ایم و آمدیم پیدایش کنیم که دیدم انگار ملت عظیمی در کف مانده اند و انگار اصلن ضبط نشده این آهنگ! خلاصه اگر کسی چیزی پیدا کرد ، ما را هم بی نصیب نگذارد .

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۸
تگ ها :


شب و من و افتادن

می آیی بنویسی . کلی چیز توی دلت قلنبه شده که جان می دهد برای نوشتن. برای خوانده شدن. برای لذت بردن.

قبلش ، لینک ها را باز می کنی. از یکی به بعدی ... یک ساعتی هست نشسته ای. همه اش را نوشته اند. و چقدر قشنگ تر و شکلاتی تر و دورنی تر. بله خب... این احساس ناب هم هست که خیلی ها هستند که مثل تو میبینند و می چشند و می نویسند ... اما دیگر چیزی نداری برای نوشتن.

پ . ن . :‌این یکی را البته کسی ننوشته بود. اینکه مریضم اسمش بود : کلوخ شب افتاده ‌!!

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠
تگ ها :


نامه ی سر گشاده

 آقای کریستف رضاعی!

لطفن هر چه سریع تر این موسیقی کنعان را منتشر کنید تا ما هی فولدر instrumental

و  movie music مان پر از پیمان یزدانیان نباشد.

 با تشکر.

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳
تگ ها :


مال خانه

استاد داشت نکته هایی در مورد «ترومای کلیه » میگفت و من دو برگ سرنسخه برداشتم تا نکته ها را یادداشت کنم.

بچه ها که رفتند ، دکتر آرام نگاهم کرد و گفت : خانم دکتر.... نمیشه از اموال بیمارستان استفاده ی شخصی کرد.

له شدم. ادعایی ندارم، خیلی هم مقید نیستم ، اما له شدم.

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸
تگ ها :


چه پر ایده بود پایتخت من!

  پاسداران را فکر می کنم داشتیم پایین می آمدیم که پیر مرد را دیدیم. سعی می کرد اسکناسی را از صندوق صدقات بیرون بیاورد. گفتم: « شما تهرانی ها باید همه نویسنده باشید!» جواب او را یادم نیست.

چند روز پیش جلوی خانه هنرمندان نشسته بودم و کتاب می خواندم. پیر مرد آمد و برگه ی زرد آلویی دستم داد و رفت.

!! هنوز هم فکر می کنم شما تهرانی ها همه باید نویسنده باشید

  
نویسنده : mahooolak ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
تگ ها :